زیرسقف آبی
مادرم وقتی بود آسمان آبی بود «روزی به غرور جوانی بانک بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت ….» (سعدی) مادرم وقتی بود آسمان آبی بود عشق با روح نسیم در سکوت پرش شب پره ها روی ایوان هراس من و ما با صدای وزش برگ سپیدارسر کوچه ی ما می رقصید مادرم وقتی بود همه چی آبی بود، آسمان، آب، زمین، من و تو ، عشق، سپیدار ، سبد، سیب همه آبی بود مادرم وقتی بود گنبد مسجد رویای پر از خاطره اش با دو گلدسته ی گلبانگ گل آواز نماز همگی آبی بود روی سجاده ی پنهان نماز عشقش در فضای همه از پوشش عطر گل یاس، سجده ی عشق به پابوس سلامش می رفت مادرم وقتی بود عشق هم آبی بود مادرم هم گل بود و هر از چند صباحی که گلی را می یافت مادرم همچو چکاوک سر یک بید بلند غرق در عطر نسیم گل سرخ مادرم هم می خواند مادرم وقتی رفت، آسمان طوسی شد، پرده ی قرمز عنابی همسایه ی ما، در نوازش با باد خارج از پنجره در می غلتید، ماهی تنگ بلور، رنگ در باخت و بر بام بلورین پر از آب تپید مادرم وقتی رفت، آسمان طوسی شد، همه چی طوسی شد، روح در غربت تنهایی باغ، باغ در غربت تنهایی گل، ومن خسته که در غربت آن روح بلند دست در دست کلام و غزل حافظ عشق به تفال با او، در کنار چمن مزرعه خاطره ها وزش باد به نجوای دل و جان آمد: «بوسه ای از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم کای دریغا بوصالش نرسیدیم و برفت» رفتن تو عذاب رفتن تو هیچ وقت نشد باورم به آخرش رسیدم نفسمو می شمرم یادت میاد قدیما دیوونه بازیامون کجایی تا ببینی گوشه نشستنامو اون دلی که واسه تو میزد به آب و آتیش بازی شده تو دستات رفتی و شکستیش بیا ببین چه ساده توی خودم شکستم رفتی و جا گذاشتی یه عکس کهنه رو دستم این دل ساده رو باش میگه میای تو بازم طفلی مثل قدیما دوستت داره هنوزم بر نمیگردی پیشم اومدنت دروغه برام خبر آوردن خیلی سرت شلوغه دل کسی رو نشکن نذار سیاه شه دنیات حرفی دیگه ندارم گلم خدا به همرات
عشق يعني سوختن پر پر زدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي يعني سراب عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر يعني انتظار عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ي ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني ارزو يعني اميد ............................. روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم سیب سرخ خورشید خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت هر چه دشنام از لب خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم برکند رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند ابر را پاره خواهم کرد من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها بادبادک ها به هوا خواهم برد گلدان ها آب خواهم داد خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند هر کلاغی را کاجی خواهم داد مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت پانزدهم ماه مهر زاد روز شاعر چترهای بسته، راز دار گل سرخ، عارف آب و آینه و درخت "سهراب سپهری" گرامی باد حافظ... ساده رنگ آسمان آبی تر آب آبی تر رخت می شوید رعنا سهراب سپهری
عشق یعنی
عشق يعني خواستن له له زدن 
من درایوانم رعنا سر حوض
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یکدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشک می ریزم
مادرم می خندد
رعنا هم
| Design By : Pichak |



